درد واره
بی شک شناسنامه ی خود را می سوزانی، فردا که نام واقعی تو عنوان شعر تازه ی من باشد...
جدایی و بعد بوسه و آشنایی...... بغض کرده ..... ابریست ...... اما نمی بارد....!!! باز بکشم بار قلبم را با درد و با اندوه آن سان که سگی باز می کشد تا لانه اشکریزان پایش را که از جا کنده است قطار این سوی دنیا تنها نشسته ای و همه آنچه نداری کسی است آن سوی دنیا روی نیمکتی دیگر کسی نشسته است که هر آنچه ندارد تویی نیمکت های دنیا را بد چیده اند........ که مرا از یاد برده ای این منم که به یادم اجازه نمی دهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند صحبت از فراموشی نیست..... صحبت از لیاقت است!!! سامان اجتهادی ه ر ا د در مغزم رسوب می کند! ( بارانی....) من بودم و شمعی که روشن کند تنهاییم را تا خدا از من عکس یادگاری بیندازد همه می خندیدند اما شمع آن شب فهمیده بود تاریکی دلم را اما به احترام لبخندهایی که نمی دانم واقعی بود.... در خفا چشمانش را خیس می کرد (بارانی...) به احترام تمام کسانی که آزاده رفنتند سکوت می کنم.......


| Design By : Night Skin |





